روی تخت دراز کشیدم و دست میکشم توی موهام که تازه قدش از شونه هام رد شده و یه آهنگ نامفهوم روسی گوش میدم-حسی که بهم میده انگار یه گرگ شهری عاشقه که داره توی یه شب که ماه کامله زوزه میکشه-
اون خانوم که اکثرا سبز میپوشه و ۵۰ و اندی سالش بود و ابروهامو خیلی حرفه ای و سریع السیر بر میداشت دماغشو عمل کرده با یه عالم ریمل و خط لب قرمز و زیر چشای کبود و دماغ زشت داشت ابروهامو برمیداشت عین بچه ها چشامو بسته بودم که نبینمش.خیلیی ترسناک شده بود.خانوم نقاش هم با پاچه های شلوار همیشه کوتاهش و پیراهنای آسین بلند و شال بستنای هندیش هم دماغشو عمل کرده.یه پیرمردم کنار بساطش - کنار فاضلاب- که گویی گیلانی بود به دوتا خانوم که گویا طلبکارش بودن میگفت من چندوقت پیش بخاطر پول سکته کرده ایناها این جوونم شاهده خودش منو برد بیمارستان و با دست به پسری که کنارش بود اشاره میکرد:(این پسر ساعدی محمد هم عین جادوگر خبیثای توی کارتونا میخنده.احساس میکنه خدای باحالی و جذابیته-_-عیح مردک!
روزگار غریبی ست نازنین...ما را در سایت روزگار غریبی ست نازنین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87