به شدت جای عبثی بود.خیلی حس بدی داشتم از اینکه اومدم حسینو ببینم در صورتی که میتونستم برم سینما یا پیشِ غزل و مهسا.تئاتر کار میکنه و پیشنهاد سینمایی داره کلی در مورد نامجو برام صغری کبری چید.دائم سیگار میکشید و راجع
به پرنیا دوست دخترش واسم حرف زد که بالرین بود و توی تمرینای تئاتر باهاش آشنا شده بود.پرنیا اینطوری بود که فقط ۱۰۰ تومن واسه رز
رو میداد.خونشون تجریش بود و تنها چیزی که توی ظاهرش توجهمو جلب کرد هیکلِ کشیده و زیباش بود.یه عالم فاز هنریِ الله بختکی
به قول حسین-انتلکت شاید هم عنتلکت !-اونجا بودن.یه لیوان چایی خوردم البته نصفه.حسین دائم با گوشیش ور میرفت و وقتی دم خ
روجی ۳ مت
رو ولیعصر دیدمش نشناختم.با دوتا چشم گرد و یه کلاه سرش و یه کوله
روی دوشش اومد توی صورتم.موقع خداحافظی اومد بغلم کنه که خودمو کشیدم و گفتم نه.در مورد خودم خیلی حس بدی دارم.احساس میکنم که ارتباطم با اطراف داره قطع میشه و شاید هم شده.من میخواستم هر زنی باشم جز خودم.من فقط آدما
رو از دور دوست دارم.
بهشون که نزدیک میشم میخوام فرار کنم.تو راه داشتم فکر میکردم کاش با میم قرار داشتم و بلافاصله فهمیدم -کاشِ احمقانه ای بود-حسین یه لیبرالِ رو
به فضاحته.پسرِ بیخیال و آرومیه و خوش صحبته.میگفت یه سال حساب کرده ۹ میلیون پولِ کافه داده ۵ تومن پولِ سیگار!رفتم خیلی نامحسوس حساب کردم و اومدم ۴ تا اسکناسِ نوِ ۲ تومنی گذاشت رو میز گفت برو عشق کن! مشخصا نپذیرفتم:)البته از اول گفته بود که مهمونِ من ولی در کل حس بدی دارم از اینکه برم بیرون و یکی دیگه حساب کنه.کتاب چشم انداز شعر معاصر خریدم با تقویمِ ۹۸از کتاب فروشیِ محبوبم خوارزمی!باید کتاب نجدی رو تموم کنم.خسته ام.خوابم میاد.من از جسمم و روحم متنفرم.آدما برام شبیه یه سری موجودات هولناکِ وحشین.با دندونای تیز.دستای آویزون.
هوف!
روزگار غریبی ست نازنین...
ما را در سایت روزگار غریبی ست نازنین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 21:31